داستانک درویش تهی دست

داستانک درویش تهی دست

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند . کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟ درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم . آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟ درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت . ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست .

داستانک غول چراغ جادو

داستانک غول چراغ جادو

یک روزمسئول فروش، منشی دفتر و مدیرشرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند. ناگهان چراغ جادویی روی زمین پیداکرده، آن را لمس می کنندوغول چراغ ظاهرمی شود. غول میگه: من برای هرکدام ازشمایک آرزو رابرآورده میکنم… منشی می پره جلو ومیگه: « اول من، اول من!… من میخوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک وهیچ نگرانی وغمی از دنیانداشته باشم. »… پوووف! منشی ناپدیدمیشه… سپس مسئول فروش می پره جلو ومیگه: « حالا من ،حالا من!… من میخوام توی هاوایی کنارساحل لم بدم، یه ماساژورشخصی داشته باشم و یه منبع بی انتهای نوشیدنی خنک وتمام عمرم حال کنم. » … پوووف! مسؤل فروش هم ناپدیدمیشه… سپس غول به مدیرمی گوید:حالانوبت توئه… مدیرمیگه: « من می خوام که اون دوتا هردوشون پس ازناهار توی شرکت باشن » !

نتیجه اخلاقی اینکه همیشه اجازه دهید اول رییس تان صحبت کند!

داستانک جیرجیرک

داستانک جیرجیرک

دو نفر شب هنگام زیر درخت بزرگی صحبت میکردند اولی گفت : نمی دانم به چه خاطر به این دنیا آمده ام آیا خداوند میخواست مرا زجر و آزار بدهد؟ خوب کار دیگری میکرد چرا ما را در این دنیا و اینگونه خلق کرد ؟ دومی گفت : اگر این جیر جیرک صدایش را میبرید و اینقدر جیر جیر نمیکرد حداقل میتوانستم کمی فکر کنم تا ببینم فلسفه خلقت انسان چه بوده ولی این حیوان نمیگذارد جیرجیرک به صدا در آمد و گفت : خداوند را به رحمتش قسم دادم که اجازه بدهد ۱۰ روز در این دنیا زندگی کنم تا بتوانم ذکر او را بگویم و به اندازه ۱۰ روز به او نزدیکتر شوم لذا به همبن خاطر حاضر نیستم این اوقات ارزشمند را بخاطر شمائیکه ارزش ۱۰۰ سال عمرتان را نمی دانید از دست بدهم.

داستانک خواستگارهای کوهی

داستانک خواستگارهای کوهی

دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدواج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه … اون دو تا میرن کوه در بالای یه صخره کوه جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن تصمیم می گیرن داد بزنن و حرف دلشون رو به کوه بگن : – با من ازدواج می کنی ؟ . . . . و بعدش شنیدن …… ﺑـــــــــــــــــــﺎ ﻣـــــــــــــــــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــــﯿﮑﻨـــــــــــــﯽ؟ . ﺑــــــﺎ ﻣــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــﯿﮑﻨـــــــــــﯽ؟ . ﺑـــﺎ ﻣــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣــــﯿﮑﻨـــــــﯼ؟ . ﺑـﺎ ﻣــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــﯿﮑﻨــﯽ؟ . ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ یه نگاهی به هم انداختند لپ هاشون گل انداخته بود چون ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ پذیرفتن ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷتن در حالی که از صخره پایین می اومدن گفتند نه ما می خواهیم درس بخونیم .

داستانک چوپان دروغگو

داستانک چوپان دروغگو

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از این کار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه … یک روز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است. آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد و خدا را شکر که بقیه گله سالم است…

ادامه مطلب

1 20 21 22 23 24 30