داستانک تراکتور و تاپاله

داستانک-تراکتور-و-تاپاله

میگن یه روز دو تا کشاورز که توی مزارع کار میکردن میزنه به سرشون، اونی که صاحب تراکتور بوده برمیگرده به دوستش میگه : اگه اون تاپاله هارو بخوری تراکتور رو میزنم به اسمت، دوستش هم گول میخوره میره تاپاله رو میخوره و صاحب تراکتور میشه، بعد صاحب قبلی تراکتوره پشیمون میشه که ای وای تراکتورم از دستم رفت، اونی هم که صاحب تراکتور شده بود میگه فردا اگه بچه هام بپرسن تراکتور رو چطوری صاحب شدی چی بگم بهشون آبروم میره، خلاصه جفتشون پشیمون شده بودن، تا اینکه اونی که تاپاله رو خورده بوده بر میگرده به دوستش میگه اگه تو هم بری اون تاپاله رو بخوری تراکتورت رو بهت بر میگردونم، اونم میره تاپاله رو میخوره و خلاصه جفتشون تاپاله میخورن، توی راه برگشت یکیشون بر میگرده میگه خیلی جالبه، من صبح صاحب تراکتور بودم الانم صاحب تراکتورم، ولی نمیدونم این وسط تاپاله خوردن ما چی بود.

داستانک دزد با انصاف

دزد-باورها

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگردانداو را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.